من و بارون و دعا...

امروز هوا بارونيه.

راه بين خونه و کافی نت رو پياده اومدم.

بيخيال غرغرهای مامان که چرا با اين هوا زدی بيرون و ترس سرماخوردن و بازگشت سرفه های دوباره. اجازه دادم تا قطره های بارون صورتمو خيس کنن و من خيلی سبکترم.

توی راه فقط به خودم و تو فکر کردم.

به روزايی که نبودی و حالا مهمترين قسمت لحظه هامی.

خدايا ! کمکم کن تا اين دوريو تحمل کنم.

دلم ميخواست ببينمت بهت بگم دوستت دارم        ولی نشد...

دلم ميخواست روی موهات ستاره گل بکارم       ولی نشد...

 

آرزوهام با تو که بود يه آب و رنگ ديگه داشت

بخدا گفتم ميخوام آرزومو جا بذارم              ولی نشد...

 

دمدمای خدافظی ميون اشک و ترديدات

دلم ميخواست دادبزنم وفادارم                    ولی نشد...

 

يادت مياد ميگفتی که ضمانتی ازم ميخوای؟

رفته بودم به آسمون يه ضامن خوب بيارم      ولی نشد...

 

يادش بخير اون شبای تابستونو تماسای شبونمون

کاش ميگفتم که هميشه هستی توی خاطرم     ولی نشد...

 

ميون غيبتای گاه و بيگاه هفتگيم

من ميخواستم دوريو با نامه هامون بردارم     ولی نشد...

 

دو سه روز مونده به اون روز سياه و لعنتی

به خودم نهيب زدم نبايد تنهات بذارم          ولی نشد...

 

کاش اينو ميفهميدی تو حسرت روزای تو

قول دادم بيام پيشت گريه کنم و ببارم          ولی نشد...

 

حالا که پشيمونم تو نيستی و هوا کمه

کاش ميشد بهت بگم تو لحظه های آخرم        ولی نشد....

 

/ 197 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اهل دل

سلام... وبلاگ خوبی دارين ولی زياديه ناراحتين... عشق و ناراحتی؟؟؟؟ موفق باشين

تسليم عشق

بي تو خاكسترم بي تو اي دوست بي تو تنها و خاموش مهري افسرده را بسترم بي تو در آسمان اخترانند ديدگان شررخيز ديوان بي تو نيلوفران آذرانند بي تو خاكسترم بي تو اي دوست بي تو اين چشمه سار شب آرام چشم گريزنده ي آهوانست بي تو اين دشت سرشار دوزخ جاودانست بي تو مهتاب تنهاي دشتم بي تو خورشيد سرد غروبم بي تو نام و بي سرگذشتم بي تو خاكسترم بي تو اي دوست بي تو اين خانه تاريك و تنهاست بي تو اي دوست خفته بر لب سخنهاست بي تو خاكسترم بي تو اي دوست

مسعود 725

دوست دارم پیرمردی فقیر باشم. خانه ای گنبدی با اتاقهایی که در آنها پنجره ها رو به حیاط باز می شود. باغچه ای که در وسط آن درخت سیبی باشد. در زیر درخت برگهای پاییزی ریخته باشد. و درخت ترنجی در کنار آن تا از بوی آن خستگی را به فراموشی بفروشم. در گوشه حیاط چهارپایی که روی آن عصر های بهاری با هم بشینیم.. .................................................................................................... تو هم اگه دوست داشتی بیا باهم می شینیم..

مسعود 725

دوست دارم پیرمردی فقیر باشم. خانه ای گنبدی با اتاقهایی که در آنها پنجره ها رو به حیاط باز می شود. باغچه ای که در وسط آن درخت سیبی باشد. در زیر درخت برگهای پاییزی ریخته باشد. و درخت ترنجی در کنار آن تا از بوی آن خستگی را به فراموشی بفروشم. در گوشه حیاط چهارپایی که روی آن عصر های بهاری با هم بشینیم.. .................................................................................................... تو هم اگه دوست داشتی بیا باهم می شینیم..

iman

سلام دوست خوبم.مرسی ازگل زيبات.بسيار با سليقه.... اگه بارون بباره تو کوچمون اگه خيس آب بشه حياطمون اگه آروم نگيره بباره اون.... مرسی!!!!

نازنين

بسيار زيبا بود دوست عزيز به روزم موفق باشی

نازنين

فزون نیک و بد عالم بدیدم بفکر خویش از بدها رمیدم ولی غافل از آن گشتم که آخر زهر چیزیکه ترسیدم رسیدم

iman

سلام دوست خوبم.پست جديدت باز نمی شه.ولی حتما بازم سر می زنم وهميشه مهمان خونه گرمت می شم مرسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

محمد

سلام وبلاكت خيلي قشنگه به ما هم سر بزن