يک داستان يک عشق(۳)

من هم داشتم عاشق می شدم و چه قشنگ بود.چه آسمونی بود تلاقی چشمامون.از اون روز ما با هم بيشتر صحبت می کرديم.چه زود با هم يکی شده بوديم.خدايا!اينها که خواب نيست؟ مگه نه؟ديگه شبها آرومتر می خوابيدم.آخه تو خوابم اون بود و دنيای عاشقی.با اينکه بدون قول و قراری با هم شروع کرده بوديم ولی دوستش داشتم.خودشو نه تیپ و نه پول و نه هيچی ديگه.اون به من ياد داد ميشه کسيو واسه خودش دوست داشت.هميشه ميگفت:دوستت دارم.هيچوقت نگفت نازنينم . گلم.عشقم.فقط ميگفت:دوستت دارم و تو خيلی مهربونی و من دلم نمی خواست بگه نازنينم.گلم عشقم. من عاشق همون دوستت دارم گفتناش بودمو همين برام دنيا بود.هيچوقت نرفتيم کافی شاپ و سينما.وقتی همو می ديديم انگار خيلی وقت بوده از هم دور بوديم.هميشه می گفت:خيلی مهربونی.اينو همون روز اول با اشکات بهم نشون دادی و من خوشحال از اينکه مثل افروز واسش عزيز بودم. ديگه حسودی نمی کردم.توی تمام مدتی که با هم بوديم دو بار شام با هم خوريم اونم تو ماشين به پيتزا ها حمله کرديم.و من به همه اينها راضی بودم.فقط خدا ميدونه اون روزا چقدر با صداش آروم می شدم. چقدر بچه شده بود. هميشه ميگفت:اونايی که از پشت تلفن همو می بوسن بچه هستن ولی خودشم آخر بچه شد و من اينجور بيشتر دوستش داشتم.خدايا ! من چقدر دوستش دارم!!اگر يه روز صداشو نمی شنيدم اون روز تمامی نداشت.روزا ميگذشت.و من تازگی سر يه کار ميرفتم.اون شبا ميومد دنبالم.اينم بهونه بود تا بيشتر همو دوست داشته باشيم و تو نگاه هم گم بشيم.چه شبايی بود.شبای پر ستاره.بهترين شبای زندگيم بود.مگه ميتونم اينهارو فراموش کنم؟؟ يه روز ظهر زنگ زدم بهش.با عجله گفت:يه اتفاقی افتاده بعد تماس می گيرم.دلم شور افتاد.خدايا!چی شده؟تا شب چند بار با موبايلش تماس گرفتم ولی خاموش بود.از نگرانی داشتم می مردم.شب همين که رسيدم زنگ زدم.خودش گوشيو برداشت.چی شده؟گفت:تصادف کردم ويه چشمم جراحی شده والانم چشمام بسته هست.دکتر گفته اگر يه کم ديرتر خودتو کنار ميکشيدی چشمتو از دست ميدادی.اون حرف ميزد و من هق هق.آخه چرا؟؟داشتم ديوونه می شدم.گفتم بايد ببينمت.ميام بيمارستان.گفت:عزيزم صبر کن همه چی درست ميشه.ولی من تاب نداشتم.اون روزا خيلی بد گذشت.سخت و من بی طاقت.هر روز با هم حرف می زديم می خواستم اعتماد به نفسش پايين نياد.خدايا!يعنی من بازم اون چشمای پر از ستاره رو خواهم ديد؟

آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود.فقط می خواستم ببينمش.دو هفته ای گذشت.تا يه شب اومد دنبالم.خوشحال بودم ولی نمی خواستم اذيت بشه .گفتم:چرا اومدی؟بايد يشتر استراحت کنی.گفتش:ولی من خودم خواستم من دلم تنگ شده بود.خدايا تو ميگی من با اين همه عشق چی کار کنم؟واسه خوب شدن چشماش نذر کرده بودم و پای جانماز چقدر گريه کردم.خدايا !چشمای نازنينشو ازم نگير.ميدونی چقدر دوستش دارم. ميدونی بدون اون می ميرم.منی که توی هر روزم اونو داشتم.

 

ادامه دارد....

/ 1 نظر / 11 بازدید
g

....