حسرت...

بعد از سه ماه اومدم آپ کنم ... دلم گرفته...

چند شب پيش اين شعرو نوشتم...

دلم برای همه تنگ شده بود ولی نميدونم چرا دستم

به نوشتن نميرفت....

من هر جا که باشم به ياد همه هستم...همه تون...

رنگين کمون...

دلم ميخواست ببينمت بهت بگم دوستت دارم      ولی نشد...

دلم ميخواست روی موهات ستاره گل بکارم      ولی نشد...

 

آرزوهام با تو که بود يه آب و رنگ ديگه داشت

بخدا گفتم ميخوام آرزومو جا بذارم       ولی نشد...

 

اونروز آخر که نگام پاشيد به درب خونتون

دلم ميخواست داد ميزدم وفادارم       ولی نشد...

 

يادت مياد ميگفتی که ضمانتی ازم ميخوای؟؟

رفته بودم به آسمون يه ضامن خوب بيارم       ولی نشد...

 

يادش بخير اون شبای تابستونو تماسای شبونمون

کاش ميگفتم که هميشه هستی توی خاطرم     ولی نشد...

 

دو سه روز مونده به اون روز سياه و لعنتی

به خودم نهيب زدم نبايد تنهات بذارم         ولی نشد...

 

ميدونستم که خدا شاهد بيگناهيته

من ميخواستم بارمو از روی شونت بردارم    ولی نشد...

 

کاش اينو ميفهميدی تو حسرت روزای تو

قول دادم بيام پيشت گريه کنم و ببارم        ولی نشد...

 

حالا که پشيمونم تو نيستی و هوا کمه

من ميخواستم به خودم دروغ بگم      ولی نشد...

 

/ 124 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظیمی

سلام پريسا عزيز...بابايی از صبح تا حالا بيش از ۱۰ بار کامنتهات را خوندم و کلی هم نگرانتم ..دختر گلم چرا اينقدر ناراحتی؟/ بخودت بيا..به جوانی خودت فکر کن...به اينده خودت فکر کن و به خانواده خودت..دنيا گذرا هست.....شاد باشی عزيز دلم..بيا واسه من بنويس که ديگه گريه نميکنی و ميخندی وگرنه منم از فکر بيرون نميايم

دريا

سلامی به آرومی موج دريا / پريسا گلم دلم تنگ بود اومدم كمی از حرفاتو خوندم ...معذرت ميخوام.....

حمید

سلام/ هيچ عشقی هيچ غمی اونقدر عظيم نيست که نشه آدم فراموشش نکنه

Soheila

سلام دوست عزيز برای حضورت و همچنين کامنت ممنونم..// ولی خوبه که نشد به خودت دروغ بگي.. اين طوری بهتره...

««« 4 ./\/ .i . َ َ َ َ َ| َ ََ َ َ َ»»»

سلام.وبلاگ جالبی داريد.خوشحال ميشم هر وقت آپ کرديد از مطالب شما فيض ببرم.در ضمن به من هم سر بزنيد بد نيست.موفق باشی عزيزم.بدرود.منتظرما!

مریم

سلام پريسای گل مرسی که بهم سر زدی ... مواظب خودت و دلت باش ...

بابا عظیمی

گفتی که در دستهایم مثنوی بی آلایش عشق را تکثیر کنم گفتی سرشار از شکوفه های عشق بر خیزم و از دنیای هزار رنگ اندیشه گلی برایت بچینم اینک مانده ام که چگونه حرف های رنگ برنگ مرا خوب خوانده ای که باید با همه شور در امتداد جاده تنهاییت بایستم اینک در محضر عشق ایستاده ام و چشم در چشم آیینه به تمنای گرم تو می اندیشم اینک به رنگی می اندیشم که از میان هزاران رنگ خواسته ای . رنگی که نه از حزن خورشید بگوید وقتی که غروب می کند و نه از ناله جانسوز درختان باغ وقتی که برگهایشان فرو میریزد. تو رنگی می خواهی که فرها د وا ر شیرینی حضور عشق را بر کوهپایه های گرم احساس نقاشی کند . آنگاه که پرستوها نیز با همه بی وفایی از کنار دلهای سودایی می گریزند براستی در محضر عشق چه زیبا می توان با هم بود بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم در محضر عشق می توان از سپیدی آیینه گفت و به میهمانی باران رفت در محضر عشق می توان با تو تا معبدی دور سفر کرد آنجا که دستها سبز می شوند و دل بیاد رز های خوشرنگ باغ پر می گیرد آنجا که عطر گل سرخ تا فراسوی عشق می پیچد. مهربانم "این لحظه شقایق چه مبهوت است همان که روزی مرا به تو پیوند داده بود

بارونی

سل پريسا جون:اميدوارم هيچ وقت دلت نگيره هر چند دلت می گيره شعرای قشنگی می گی موفق باشی و بارونی من همون سرزمين عشقم اگه يادت باشه ديگه اينجا می نويسم

حنانه

وقتي كه واژه فقط واژه است بايد پي چيزي فراتر بود در توضيح حيات آنجا كه نابينايي آهسته مي پرسد زيبايي چيست ؟